۱۳۹۷ بهمن ۷, یکشنبه

برهم زدن دیدار خمینی و بختیار از «افتخارات» ابولحسن بنی‌صدر است!


سئوال: آقای بختیار شما گفتنید که می‌دانستید که در صورت پیروزی خمینی چه بروز کشور خواهد آمد و میدانیم که شما قصد داشتید با خمینی قبل از پیروزیش، قبل از تثبیت فتنه‌اش، دیدار بکنید مقصودتان از این سفر چنانچه با ملاقات موافقت می‌کرد چه بود؟ آیا توافق بخصوصی می‌خواستید با او داشته باشید؟

دکتر بختیار: باید عرض کنم که این فکر شخص خود من بود. هیچکس در اینکار، نه مشاورین من، نه وزرای کابینه نه دوستان من، هیچکس مرا در این راه ترغیب نکرد. این یک عمل سیاسی صحیحی به نظر خود من بود که انجام دادم و دلیل اش هم اینست که عرض می‌کنم، یک مردی به‌ناحق سواریک عده‌ای مردم بدون آگاهی سیاسی و ستم کشیده و محرومیت دیده شده بود، عده کثیری از مردم به خمینی اعتقاد پیدا کرده بودند.

همانطور هم که اشاره کردیم خارجیها هم مخصوصاً ماههای آخر از دامن زدن به این فتنه کوتاهی نمی‌کردند. من فکر پنجاه سال دیگر را می‌کردم که مردم تاریخ را که می‌خوانند بگویند اگر این آقای بختیار، که از نظر سن تقریباً جای پسر آقای خمینی بود، اگر می‌رفت به پاریس به‌عنوان یک ایرانی و با این مرد، همانطور که عده‌ای می‌رفتند و می‌آمدند، مسائل ایران را مطرح می‌کرد.

می‌گفت گرفتاری‌های ما اینست که مردم در عذابند، من سوابقی دارم با این شرایط آمده‌ام، اینکارها را می‌خواهم بکنم. اگر اینکار را می‌کرد چه عیبی داشت؟ آیا این خود خواهی نبوده؟ این آقای بختیار زیاد از خودش راضی نبوده که نیامد یک از خود گذشتگی بکند، بگوید ببینم این سید چه می‌گوید؟

روی این فکر من این تصمیم را گرفتم و یک متنی تهیه کردم. روز جمعه‌ای بود، یادم هست. یکی از دوستان آقای بازرگان را خواستم. بالاخره ما با بازرگان سالها هم زندان بودیم و با وجود اختلافات سلیقه و طرز تفکری که داریم و اختلافات راجع به دخالت مذهب در سیاست، من او را آدم فاسدی هیچوقت ندیدم. کج سلیقگی‌ها وضعفی هم که دارد مدیون همان دردی است که دارد که همه چیز را می‌خواهد با معادله مذهب حل کند.به این شخص گفتم من حاضرم بروم به اروپا و با آقای خمینی مذاکره بکنم راجع به مسائل و مصائب کشور واینکه در خارج کشور به‌عنوان دو ایرانی ما بایستی قبل از هر 
چیز به منافع مملکت فکر کنیم. غافل از اینکه این مرد چیزی که برایش مطرح نیست مملکت است

من آنوقت راجع به این موضوع تا این حد روشن نبودم. با وجودیکه اغلب میگویند بختیار روشن دید. ولی اینجا را دیگر من ندیده بودم. البته شقاوتش را می‌دانستم ولی درجه‌اش را نمی‌دانستم، بالاخره به این شخص گفتم بدون اینکه من تعهدی بسپارم یا استعفا بدهم و ایشان بخواهد به‌عنوان رهبر ملت ایران با من صحبت بکند، ما به‌عنوان شاپور بختیار و روح الله خمینی، صحبت بکنیم. اين موضوع مذاکره شد و این مذاکره رسید به سطح بهشتی، بهشتی و مطهری با اصل این موضوع تا آنجائیکه من اطلاع دارم، موافقت کردند. موضوع را منعکس کردند و متنی هم که تهیه شده بود به این مفهوم بود. من تقریباً از حافظه کمک می‌گیرم: من، شاپور بختیار که سالیان دراز برای آزادی، استقلال، و حکومت قانون در این مملکت مبارزه کرده‌ام، اکنون که مملکت در وضع بسیار اسفناکی گرفتار شده، سعی کردم تا می‌توانم حکومت را حکومت قانون بکنم، آن بی عدالتی‌ها را از بین ببرم و غیره ...
تقاضا می‌کنم که وقتی تعیین کنید که من به پاریس بیآیم و با آیت الله راجع به آینده ایران و راجع به مسائلی که هست با هم تبادل نظر بکنیم، و اگر نظری دارید راجع به بعضی مسائل، چون اینهم بر می‌گردد به قانون اساسی، با کمال احترام من گوش خواهم داد و در حدود قانون اساسی انجام خواهم داد

پس تصویب شده بود که من به پاریس حرکت کنم. باز بر می‌گردم به قسمت اول که اگر من اینکار را نمی‌کردم آن ایراد از طرف پسر شما نسبت به من حتمی بود که چه می‌شد اگر بختیار اینکار را می‌کرد.
نامه که رسید - با نظر موافق بهشتی و مطهری، از این دو نفر اطمینان دارم - بازرگان تلفن کرد به من، گفتم آقای بازرگان خود شما هم بیآیید به نظر من صلاح است. حالا اگر طیاره‌ای نیست با طیاره نخست وزیری می‌رویم هر دو نفر تا شهر نیس، از آنجا شما با یک طیاره دیگر می‌توانید مستقیماً بروید پیش آقای خمینی و من می‌روم منزل یکی از نزدیکانم و روز بعد به پاریس می‌آیم و با ایشان صحبت می‌کنم. یک مقداری تنها یک مقداری هم با حضور شما، هر طوری که خود شما ترتیبش را بدهید ولی بودن شما در آنجا مانع صحبت من نخواهد بود.


بازرگان گفت که من هم نظر موافق دادم و موضوع را به آقای بهشتی گفتم. من تلفن کردم به وزارت خارجه که برای من و دو تا از وزرای کابینه و دو سه نفر هم که یک گرفتاری داشتند که طیاره پیدا نمی‌کردند، که پاسپورت‌هایی که لازم است صادر بکنند. و حتی یک مقداری پول هم فرستادم از بانک آوردند، سی چهل هزارفرانک برای اینکه مخارج رفتن و آمدن آنجامان تأمین بشود.

ساعت ۱۲ شب، من اطمینان داشتم که فردا شنبه حرکت می‌کنم و با این فکر خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم که گفتند که آقا قبول کرده بود ولی عدول کرده است. من میدانم که به هیچ عنوان با خمینی نمی‌توانستم توافق کنم. من می‌دانستم و حالا بیشتر از آنوقت میدانم، که ما به دو زبان و از دو چیز مختلف صحبت می‌کنیم. من از ملت و ایران صحبت می‌کنم، او از امت و اسلام صحبت می‌کند. ما با هم نمی‌توانیم وجه مشترکی داشته باشیم. من از ترقی وتکنولوژی دنیای روبه تمدن صحبت می‌کنم، او می‌خواهد ما را برگرداند به ۱۴۰۰ سال پیش، خیلی بعید می‌بود، ولی اینکار که نشد من حداکثر استفاده را کردم برای همان منظوری که عرض کردم. وقتي که تاریخ نوشته خواهد شد همه خواهند گفت: بختیار خواست بیآید. با وجود تمام فحش هائیکه می‌خورد. با تمام مرده بادها که می‌شنید خواست بیآید یک گره‌ای را اگر می‌تواند بایک شانس در هزار شانس، باز کند.

حالا کی مانع این ملاقات شد. مسلماً اسم سه چهار نفر ثابت است. یکی از افتخارات آقای ابوالحسن بنی‌صدر اینست که من مانع شدم. دیدیم که رسید که باید برسد. یکی خانم سنجابی و آقای سنجابی، اینها را میگویم خانم و آقا به جهت اینکه نفوذ اول مال خانم است و بعد مال آقا. سوم خانم فروهر و آقای فروهر، اینها روی آن کوته نظری، روی حقارت و تنک مایگی که دارند، نتوانستند ببینند کاری انجام بشود و آنها سهمی نبرند.
بنی‌صدر بیک روزنامه نویس فرانسوی، که خودش به من گفت، گفته بود: اگر نفس بختیار به خمینی می‌رسید امکان داشت که آقا خیلی از این شدتی که داشت کاسته بشود و جا بزند، و نفع ما در این نبود. انقلاب اسلامی بایستی می‌شد و لازم بود که ما این ملاقات را به هم بزنیم.
این آقا برای اینکه رئیس جمهوری بشود آن بدبخت هم برای اینکه، چه عرض کنم

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر